دو شعر از زری شاه حسینی از کتاب کلوگری
زاره
بي اخلاق و بي دين و فلسفه
مستقيم در خاگِ چشم تو
نگاه مي كنم ببينم ساعت چند است
كه اينجوري شده ام
اصلاً مي آيم درِ خانه ي تو هَرِّه مي دهم
سرم را در چاه جهنم مي كنم
زاره مي دهم
فرنگي خونسرد !
من خون پرفشار شرقي ام را
در خون تو بريزم اگر
زمان دوباره به انفجار اوليه برمي گردد
كه برگردد
چه به تو ؟
عبداله لحاف دوز
كاشكي مو كُوگي بيدُم تو كوهِ شاهزاده ابراهيم
مي گرفتم خسروِ برهنه را
از جوي روان مي شدي
مثل باران مي گرفتيم در هم
گير كرده ايم كه در هم
« عبدالهِ لحاف دوز ! » بيفتد اي كاش ماه در لحافِ تو
نيمه شب
كِل و شَپْ
چُو بيفتد
به رقيبان كه بِرنو كُلِ تند چه مي كند
با خونِ تند پسران برازجان
در خونِ ولگردِ تو !
ماري جواناي روي لب هات
هِلِ شو كه مي رويم آن چشم هات
نيفتد ماجرات نِكِ قلمِ « اُوُلو بيهقي » مثل خيشخانه ي هرات!